تبليغاتX
"نوزده سال فاصله از مَن"


"نوزده سال فاصله از مَن"

سروده های *رضا پرهیزکاری(بامداد)* خواننده و سراینده

 

یه دل دارم حَراجِه

فقط یه بار شکسته

گناهش این بوده که

به پای ِ عشق نِشسته

 

رضا پرهیزکاری

بلژیک .کُرترِیک

۲۸ آپریل ۲۰۱۲

نوشته شده در Wed 9 May 2012ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

گلایه از دلم دارم
نسیم ِ تو چه لرزوندش
یه جوری حرفتو گفتی
که از آینده ترسوندش
خیالِ عطرِ موهاتو
شمیم ِ سرنوشت آورد
تو خوابِ ناز بودم که
به روی صورت ِ من خورد 
 
از این قایم با شک بازی
می دونم قدری دلگیری
تو حق داری اگر گاهی
تو فکرم از پیشم میری

رضا پرهیزکاری
۲۹ آپریل ۲۰۱۲
نوشته شده در Tue 8 May 2012ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

تک آهنگِ "انتظار " با صدای "رضا پرهیزکاری" به زودی... 

"و پس از سالها برای اولین بار "
Wave Music Presents

ENTEZAAR/انتظار
سروده و آواز: رضا پرهیزکاری
آهنگ: استاد محمد شمس 
تنظیم: زنده یاد "اریک آرکونت"
عکسِ بَنِر : س.م.نهاوندی


برابر با پانزدهم مِی ماه میلادی
در نت(یوتیوب، فیسبوک، بالاترین، ایرانسانگ ،مای سپیس و بلاگفا) پخش می شود

برچسب‌ها: رضا پرهیزکاری, انتظار, تک آهنگ, اریک آرکونت, ترانه, خواننده, سراینده, به زودی, جدید, تازه, ایرانی
نوشته شده در Tue 8 May 2012ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

چونان درگیرِ دیروزم
که از حالم فروماندم
جوانی را هَدر کردم
درختِ عُمر خشکاندم
به سانِ اَبرِ سرگردان
اسیر ِ بادِ پاییزم
به سان ِشمع می سوزم
به سانِ اشک می ریزم
نه از آنی خبر دارم
نه از اینی خبر گیرم
درونِ پیله می پوسم
درونِ خانه می میرم

 

سی ام آپریل ۲۰۱۲

بلژیک .کُرترِیک

نوشته شده در Mon 7 May 2012ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

دو چشمت شاهد ِ دلواپسیهاست
نگاهت عمقِ تلخِ بی کسیهاست
پلی که با دو ابرو آفریدی
پناه ِ بی پناهِ اطلسیهاست

رضا پرهیزکاری

۳۰ آپریل ۲۰۱۲ میلادی

بلژیک . کُرترِیک


برچسب‌ها: رضا پرهیزکاری, شعر, سروده, کوتاه, تازه, عاشقانه, بلژیک, خواننده, سراینده, ایرانی, ترانه
نوشته شده در Mon 7 May 2012ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

نشونی ستارمو

تو آسمون نشون بده

برای لمس تن عشق

به دل کمی امون بده

بگو چرا مهتاب خانوم

قهر کرده با چشمای من

حتی دیگه ستاره ای

نمونده تو شبهای من

دیگه شبی نمونده که

ستارمو پیدا کنم

به گوش شهر داد بزنم

ستارمو صدا کنم

بگم منم مثل همه

رویا و آرزو دارم

ستاره ای تو آسمون

برای جستجو دارم

حتی توی نقاشیا

شبا ستاره بارونه

شبایِ توی نقاشی

ستاره ها فراوونه

میشه یه بار تو نقاشی

با دست ستاره بکشم

دست کم این یه لحظهُ 

رنگ خوشیُ  بچشم

اینقدر می گردم تا یه شب

ستارمو پیدا کنم

مجنون آسمون بشم

لیلامو تا پیدا کنم

آسمون شبای من

از من یه یادگار داره

تا عمر مجنون باقیه

یه عشق موندگار داره

 

 

هفته سوم از ماه سپتامبر

سال ۲۰۰۹ میلادی

Belgie.Zwevegem

 

نوشته شده در Thu 1 Oct 2009ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

تو سایه دیروز من

من سایه فردای تو

تو غنچه نشکفته ای

من میوه رویای تو

چین و چروک صورتم

نقطه پایان مگو

ای آشنا ، ای آینه

از خاطره قصه بگو

 

قصه زیبای نگاه

رسیدن به قله ها

نوشیدن بهانه و

جشن دوباره صدا

  

از میان کاغذ های چرکنویسم

این بخش این سروده رو که برای

ترانه شدن نوشتم پیدا کردم که برای

شما می گذارم اوایل همین امسال

بود که به ذهنم آمد.

فوریه ۲۰۰۹

 

نوشته شده در Wed 30 Sep 2009ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

در این یک ماه و اندی بسیار بهم ریخته بودم
از وقایعی که در ایران روی می داد و می دهد
بسیار متاثر و زبان کوتاهم .شاید این کار
مشترک با دوست جوان ، همیشه بیدار
و همچنین وطنپرستم یک قطره از این دریا باشد.


 ایران
سروده: رضا پرهیزکاری
موسیقی و آواز: حسام فریاد
تنظیم: رضا مقدس


http://www.iransong.com/g.htm?id=49885 

 


برچسب‌ها: ایران, رضا پرهیزکاری, حسام فریاد, رضا مقدس, مردم, رهایی, آزادی, ترانه, تازه, سبز
نوشته شده در Thu 23 Jul 2009ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

تمام دلخوشيم اينه

که دل خاليه از کينه

ديگه ترس سد واسه عشق نيست

نماي زندگي اينه

 

بدون مرگ بر دشمن

غبارترو بشور از تن

 

نزن سنگي به آيينه

که مرگ زندگي اينه

تمام چشمها بازند

يکيشون هم نمي بينه!

نخشکون ريشه هامون رو

ندزد ابراي بارون رو

بايد رقصيد با گندم

تو نشکن رقص پامون رو

 

بدون مرگ بر دشمن

غبارترو بشور از تن

 

اگه صبح پشت کوه مونده

نقاب خورشيدرو پوشونده

تمام دلخوشيم اينه

آتيش ماه رو نسوزونده

 

پاييز سال ۲۰۰۴ ميلادي

بلژيک

نوشته شده در Tue 19 May 2009ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

چند سال دیگه از من و تو

چی می مونه به یادگار

عکسای کهنه از قدیم

قابای کهنه رو دیوار

یه دفتر و چند خاطره

از روزگار کودکی

تو عکسای به یادگار

کی مونده و نمونده کی؟!

 

تا چشم به هم زدی گذشت

جوونی و بی خبری

حالا با موهای سپید

خط و به پایان می بری

 

فقط با خاطره خوشی

تو کوچه های بی کسی

یه عالمه غصه داری

تو پیری و دلواپسی

هر روز یکی خط می خوره

تو آلبوم قدیمی مون

سفر میرن چه بی خبر

رفیقای صمیمی مون

 

تا چشم به هم زدی گذشت

جوونی و بی خبری

حالا با موهای سپید

خط و به پایان می بری

 

با دلهره تو نوبتیم

تا برسه نوبت ما

هیچی بهم نمی خوره

از رفتن و غیبت ما

خیلی که خاطرخواه باشن

یه سنگ مرمر رو مزار

چند روزی سوگواری و غم

پایان خط انتظار

 

 

و این از آن سیاه پنداری های مخوف است ،

که طی این سالها گهگاه به ذهن من نیز سرک می کشد.

ولی حقیقتش تلخ است و برای خیلی ها اجتناب ناپذیر.

در میانه سال ۲۰۰۲

نوشته شده در Sun 26 Apr 2009ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

گُل شمعدانی گلدان پدر

کنج تنهایی خود کز کرده

مرغ خوشخوان سحر

همسفر با پدرم !

دیده از داد فروبسته و باز

سینه قرمز کرده

ماهی قرمز آزادیها

پشت یک پنجره بی برگشت

باز هباب می بلعد

دست فرتوت کسی

از سر استمداد

مشت بر چهره در می کوبد

نردبام چوبی موروثی

پشت رویای حیات خانه

خشت دیوار زمان می بوید

از پس این رویا!!!

باز هم نیلوفر

بر تن خشک قفس می روید؟

باز هم آزادی

قصه از نان و نفس می گوید ؟!

عشق در بیراهه ؛

پشت تندیس بلوری جان داد!!!

چشمه  خشک از باران

به سرابی جوشید

و به من گفت بنویس:

خواب رویاهایم !!!

به کویر هوس آینه ها سامان داد !

 

 

باز یک طراحی از نوع رنگ روغن

با واژه های من میانسال که دفتر

سالهای پیشتر را ورق زدم و این بار

قرعه به نام این سروده افتاد.

سیزده همه شما به در و

بختتان پر از هیاهو!!!

تاریخ تولد این شعر : ماه ششم سال دو هزار و شش میلادی

 

 

نوشته شده در Sun 5 Apr 2009ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

خورشید خانوم تو آسمون درخشید

به کوه و دشت رنگ جوونی بخشید

بهار اومد برف کو ه ها و آب کرد

اشکای کوه زمستونو جواب کرد

 

بهار اومد خنده و شادی آورد

از تو دلا غصهو با خودش برد

 

خواب زمستونیو از چشا برد

سرسبزیو به شهر خوبم  سپرد

خنده کوه رودخونهو پر آب کرد

رودخونه هم  لب جویو سیراب کرد

جوی با لب خیس توی کوچه افتاد

یه رنگ تازه به در ودیوار داد

دل تو دلا نبود که این بهارون

اومده و تموم شده زمستون

 

بهار اومد خنده و شادی آورد

از تو دلا غصهو با خودش برد

 

بهار که اومد همه جا جوون شد

عطرگل هم تو باغ ما روون شد

با قاصدک پیام عشق فرستاد

جوونه زد عاشقیو به ما داد

 

بهار اومد خنده و شادی آورد

از تو دلا غصهو با خودش برد

 

دوستان عزیزم پیشاپیش نوروز

و فرارسیدن بهار دلپذیر را به همه

شما تبریک می گم . این سروده

یعنی "بهار" را در بهار ۱۳۸۱ نوشتم .

عید نوروز شما مبارک !!!


برچسب‌ها: بهار, نوروز, عیدانه, عیدی, نوروزانه, شعرِ بهاری, ایران, نوروزی, خاطرات, وطن, خاطره, مردم
نوشته شده در Tue 17 Mar 2009ساعت 6:18 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

دوست غریبه آشنای من آقای م-سحر

 

از زمان چشیدن میوه های شهرت و از نشان دادن این و آن د رمعابر عمومی دیریست

که از من دور شده است و زمان آنهم گذشته.دوست عزیز!در راستای خواندن ترانه

(آشنایی ) از سروده های شما که بسیار هم استخواندار است ،چندین سال پیش

از طرف سرمایه گذاری که برای چند خواننده سرمایه گذاری کرده بود به من پیشنهاد

شد .شاید یکی دو سال من به صورت شوخی با نخواندن از کنار این ماجرا گذشتم و لی

پس از چندی با اصرار آقای سرمایه گذار تن به این کار دادم .در آن آلبوم در آن سال ۶

اثر بود که یکی از آنها (آشنایی)بود که سروده اش متعلق به شماست .البته ناگفته نماند

 که تا هفته پیش من نه محل سکونت شما را می دانستم و نه از چهره شما چیزی در 

خاطر داشتم که توسط این جوان خوش صدا و راهنماییش به وبلاگ شما رفتم و سعادت

دیدن روی شما را پیدا کردم .نه من آشنایی با کامپیوتر دارم و سایت یا وبلاگی را راه انداخته

ام و نه ...هر از چند گاهی خطای حس شعری یا ترانه ای در من شعله ور می شود ، دوستی

در این زمینه برای من این وبلاگ را به راه انداختند  و سپس سکانش افتاد به دست این

جوان هنرمند که باعث آشنایی بیشتر من با شما گرامی شدند ،و اکنون ایشان اداره اش

می کنند .نمی دانم چگونه و به چه شکلی این ترانه(آشنایی) و ۳ اثردیگر از آن آلبوم که

نزدیکترین کسان من هم آنرا با صدای من ندارند به این سایت موسیقی راه پیدا کرده است .

سئوال برانگیز است که چرا پس از نسبتا ۹ سال و خرده ای. نمی دانم  ...؟!

لازم به تذکر است که بدانید سرمایه گذار این اثر تمام و کمال حق و حقوق شعر ، آهنگ و

تنظیم آن را به آهنگساز پرداخته است ،حال اگر ایشان تعهدی نسبت به این امر مبذول

نداشته است خود داند و خدای خود. من به عنوان کسی که گهگاهی شعری می سراید

و تا کنون کارهایش را خوانده اند و می خوانندو خود دوست ندارد که با او این عمل انجام

شود (اگرچه شده !!!)،این عمل غیر حرفه ای و زشت را محکوم کرده و با شما احساس

همدردی می کنم .

امید که آشناییمان پایدار باشد .

 

رضا پرهیزکاری

سیزدهم مارس ۲۰۰۹ /جمعه

با اشاره ای به لینکهای زیر در همین مورد :

http://msahar.blogspot.com

http://hn20.blogfa.com

http://maamiaayeem.blogfa.com

http://taavaazhehjaandaarad.persianblog.ir

 http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=2590

 http://www.ettelaat.info/09-mars/news.asp?id=36093&sort=Poet

https://iranbbb.org/39222.htm

http://davarpanahp.blogfa.com/post-633.aspx

http://www.khabarnet.info/index.php?option=com_content&task=view&id=8274&Itemid=46

 

نوشته شده در Sat 14 Mar 2009ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

سلام به همگی

 

امید وارم خوب باشید .می دانید که عادت به درد ِ دل ویادنگاری خطی ندارم مگر شعری ،

ولی خوشحالم که سه سال پس از آخرین همکاریم با آوازخوان ،سراینده و ملودیست ساکن

کانادا (حسام فریاد)در آلبوم رسمی آخر ایشان "غزل " سال ۲۰۰۶ یک کار تازه از بین تمام

کارهایی که ایشان قرار بود از من بخواند انتخاب شده که در آلبوم تازه ش جای دارد. بد نیست

که بدانید من تصاویرم را به دست صداهایی می دهم که بدانند چه می خوانند و تا جایی که

مقدور است تصاویر را خط خطی نکنند.به هر حال همین روزهاست که این اثر مشترک پخش

شود خواستم تو شوقم با شما شریک شوم  و بس.

 

سایه همگی سرد نباشه.

ر-پ

خدانگهدار

نوشته شده در Mon 9 Mar 2009ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

دارم احساس می کنم که

کم کمک عاشق شدم من

توی دریای خیالت

مثل یه قایق شدم من

تا به هر سویی که میرم

غرق موجای تو باشم

اگه دریا باشه واهی

من تو خواب اون فنا شم

همه جا پهنه عشقه

تا چشام می بینه دریاست

من تو خواب تو مسافر

پل آبی رمز فرداست

 

دارم احساس می کنم که

کم کمک عاشق شدم من

توی دریای خیالت

مثل یه قایق شدم من

 

دیگه تنهایی تموم شد

حالا من عاشقترینم

میتونم از دل قطره

ته دریا رو ببینم

می تونم از رنگ دریا

یه پل آبی بسازم

از تب ماه روتن آب

شب مهتابی بسازم

قایقم تو قلب دریا

قایقی بی بادبانه

تو و موجای خیالت

آخِر این داستانه (۲)

 

 

سلام به همه دوستان

این سروده را دوست دارم چون یه شب که خیس

موج و کف دریا، از خواب پریدم بی اختیار و بدون خط خوردگی

نوشتم .فکر می کنم بین سالهای ۲۰۰۱-۲۰۰۲ بود .

بلژیک /بروکسل

 

نوشته شده در Tue 24 Feb 2009ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

رویا و خواب دیگه بسه

پشت سرنوشت شکسته

نرسیدیم،آخِرراه

روح ِ عاصی ،پای خسته

سهم ما پوچی راه شد

بین ایستگاه های پیوند

قسمت ما از زمونه

زهر ِ گریه ،جای لبخند

 

دست بکش ما و ندیده

طعم با هم نچشیده

دست بکش ! جاده این ریل

نه ‌؛نمیره تا سپیده !

 

تو قطار آرزوها

لیست انتظار نداشتن

حتی پشت دود واگن

جا برای ما نذاشتن

تو دره های باور

صدای بوق بود و تکرار

مثل ما آدم زیاد بود

منتظر مونده و بیدار


 

دست بکش ما و ندیده

طعم با هم نچشیده

دست بکش ! جاده این ریل

نه ‌؛نمیره تا سپیده !

 

 

تابستان ۲۰۰۷

 

 

 

نوشته شده در Tue 17 Feb 2009ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

یه کتاب گفتنی داره

چشمای مسخ و  سیاهت

میره تا خونه ابرا

راه دلتنگ نگاهت

ابر نگیره رو چشاتو

که دلم ماتم می گیره

مرغ عشق آرزوهام

کنج این قفس می میره

 

بگو هر چی تو نگاته

میشنوه دل صبورم

غریبی نکن عزیزم !

نگو از دل تو دورم

 

نِی نِی ِ آینه تو

می بره من و به فردا

خورشید گرم وجودت

می شه فانوس شب ما

بذا بشکنه سکوتو

لبای سرخابی رنگت

بگه از یه باغ رویا

آرزوهای قشنگت

 

بگو هر چی تو نگاته

میشنوه دل صبورم

غریبی نکن عزیزم !

نگو از دل تو دورم

 

بهار ۲۰۰۷

بلژیک

نوشته شده در Fri 6 Feb 2009ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

یه آشنا ،یه همدرد

واسم دیگه نمونده

یه آسمون ابری

دل منو پوشونده

چشام می خواد بباره

رو گونه های زردم

گلای باغ قلبم

پژمرده ،بی تو سردم

 

نذار پُل شکسته

پایان راه ماشه

گُل توی باغ پیوند

بشکنه ،ساقه تا شه

 

چشمه نذار که گِل شه

تشنه بمونه این دل

سادگی پُر ادا شه

سختیا تلخ و مشکل

بذار دوباه باتو

جاری شیم و روون شیم

رنگ بهار بگیریم

بشکفیم و جوون شیم

 

نذار پل شکسته

پایان راه ماشه

گل توی باغ پیوند

بشکنه ،ساقه تا شه

 

 

همیشه این سروده ها بی

برو برگرد قطره های بارونی

این هوای همیشه ابریَ ن

ومن...

پاییز ۲۰۰۷/بلژیک

 

نوشته شده در Fri 23 Jan 2009ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

رو نیمکت زیر درخت

برای خوابِ عاشقی

می خوای که از گذشته ها

واسه  دلت قصه بگی

یه روز ِابری تو غروب

کلاغه قار و قار می کرد

یه دختر ژولیده مو

از کوچمون فرار می کرد

چشماش اسیر وحشت و

رو به تباهی یله بود

این اولین حضور تلخ

تو کوچه و محله بود

 

بن بست کوچه انار

دیدم دلم رفت سردار

وقتی که دختر یکه خورد

وقتی شدم من بیقرار

 

این کوچه راه پس شاید

راهی به دورتر که نداشت

خاطره بی وقفه شکفت

مارو کنار هم گذاشت

شاید تب این اتفاق

روایتی شد از نگاه

رابطه ای که غنچه داد

بعدش  صدای نبضِ آه

 

بُن بست کوچه انار

دیدم دلم رفت سردار

وقتی که دختر یکه خورد

وقتی شدم من بیقرار

 

یلدا شبی یه سال بعد

انار ی از درخت ما

چیده شد و کام عطش

تر کرد و روبید بخت ما

درخت کهنه انار

شاهد هر لحظه ما

بن بست کوچه انار

ر ِ و اَلِف و ز ِ ما

 

بُن بست کوچه انار

دیدم دلم رفت سردار

وقتی که دختر یکه خورد

وقتی شدم من بیقرار

 

اون دختر ژولیده مو

روزی به من گفت که چرا

فرار از خودش می کرد

پای برهنه  بی نوا

گفت: از همیشه دلزده

از ثانیه ها خسته بود

از بند تکرار قفس

اون لحظه و گسسته بود

حالا از اون غروب پیر

سی سال ممتد میگذره

دختر دیگه یه مادره

نه در قفس ، که یاوره

هر بار دم غروب میشه

بی اختیار چشمای من

به آخر کوچه میره

بی خود میشم از من و تن

بن بست کوچه انار

دلیل همصداییه

از تلخی حادثه پر

پیوندیو تداییه

 

این هم یه کار دیگه با همون فضاهای عاطفی

تصویرهای قدیمی ولی به یادماندنی .

پاییز ۲۰۰۶/بلژیک

نوشته شده در Fri 19 Dec 2008ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

دلم گرفته امشب

هوای خونه کرده

یاد روزای رفته

منو دیوونه کرده

چقد غبار غربت

دور از هوای خونه

اشکای روی گونه

برای هر بهونه

 

گمشده  ، ای مسافر !!!

راه پر ازدرنده س

تو دلخوشی به شعری

شعری که بی پرنده س

تو این زمان مرده

که بی دیار و تلخیم

شعرم دیگه دوا نیست

برای درد بدخیم

 

یه روزی هر بهونه

چاره ش یه قطره اشک بود

می شد با عکسا حرف زد

یگانگی شک نبود

یه روزی عمر دوری

کهنه نبود و دراز

آینه میگفت به زودی

میری ،خودتو نباز

 

گمشده  ، ای مسافر !!!

راه پر ازدرنده س

تو دلخوشی به شعری

شعری که بی پرنده س

تو این زمان مرده

که بی دیار و تلخیم

شعرم دیگه دوا نیست

برای درد بدخیم

 

یه دهه و یه پنجه

روهم میشن پانزده سال

رویای پرواز چی شد ؟!

سوخت در تب دو تا بال

باشه ولی حقیقت !

رنگش یه رنگ دیگه س

فردا رو ما ندیدیم

چی میشه بعد بُن بس

 

از ۱۳۷۳ که حساب کنیم تا چند ماه دیگر

از عمر این دوری پانزده سال میگذره و

هنوز من ...دلم تنگه برای خانه ، میدانی ؟!

 

پاییز ۱۳۸۷ /بلژیک

نوشته شده در Mon 1 Dec 2008ساعت 4:11 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

یه صبح سرد پاییز

دلو زدم به دریا

تو رنگای خیالم

یه پل زدم به فردا

رفتم تو باغ رویا

کنار باغچه یاس

گلی نبود تو باغچه

نقشی نبود از احساس

یه سرو قد خمیده

کنار نهر آب بود

جای صدای بلبل

قار قار یه کلاغ بود

برگای زرد دوباره

به حکم باد به پرواز

فقط صدای زوزه

جای صدای آواز

چند تا درخت عریون

کز کرده کنج دیوار

یه خط یادگاری

چین خوردگی بسیار

دستای خشک شاخه

پناه گرم لک لک

پرستوهای خسته

گاهی گروه و گه تک

از روی باغ گذشتن

بدون میل به موندن

انگار که باغ زرد و

از خودشون می روندن

یهو پیچید تو ابرا

صدا ی هق هق باد

اشک می چکید از ابرا

روی پرای هر زاغ

با بغض صدای باغو

فریاد زدن درختا

قصه منهم اینه

تو صف تیره بختا

سر سبز یام هزار تا

عاشق سینه چاک داشت

زردی فصل پاییز

واسه م حکم هلاک داشت

وقتی که روی دستام

میوه های شیرین بود

فکرم به این روزا بود

تنم پر از یقین بود

منم که غصه خوردم

توی خودم شکستم

به عشق سال دیگه

روی پاهام نشستم

 

 

گهگاه این نقاشیهای ذهن من با عقبه

خاطراتی که هنوز در من زنده هستند ،

در هم تنیده می شوند و سروده ای مثل

این کار و یا دیگر کارهای من که وامدار

مهجوری برخی از فصول است به روی

بوم امروز نقش می بندد. این هم جای پایی

دیگر از پاییز ۱۳۸۶ /بلژیک

نوشته شده در Sat 22 Nov 2008ساعت 7:27 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

درخت عشق ما خشکید

تمام ریشه هاشم سوخت

لباسی از کویر دل

برای پیکر ما دوخت

گلای باغچمون پژمرد

غروب دشت دلو پوشوند

خزون و باد پاییزی

لبای غنچه و سوزوند

صدای زوزه طوفان

پیچید تو گوش گلدونها

غم و حسرت به جا مونده

تو ذهن خشک ناودونها

حالا بازم میگی از نو

بسازیم کلبه دردو

یا رد شیم از سر  بودن

از این تصویر دلزرد و

حضور تازه ای باشیم

به امیدِ بهاری نو

اگه من کم شد ه بی من

اگه تو گم شده بی تو

 

پاییز ۱۳۸۶

خیلی کم شعر میگذارم دراین وبلاگ و دلیلش هم

فضای گرد گرفته وبلگهاست که احساس می کنم

گرد مرگ پاشیدن روشون.

ایام به کام

نوشته شده در Mon 3 Nov 2008ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

طناب دار غنچه میده

میشکفه رو تن طناب

به حرمت اینهمه خون

تموم میشه رنج و عذاب

مامور اعدام میشکنه

پای طناب دار تو خود

می چکه اشک هر تبر

رو پیرهن خونی مُد

می باره بارون چِش ِ

اونی که پرواز کرد و رفت

پاک میشه ردپای خون

از بهمن پنجاه و هفت

آخر جاده میرسی

به جنگل ستاره ها

میگذری از اینهمه خون

بر می خوری به چشمه ها

پای یه آبشار میشینی

محو یه نقاشی میشی

به جای دار و رنگ خون

مشغول آبپاشی میشی

میشوری کینه ها رو از

تو سینه ایرانزمین

اشک ستاره می چکه

از شوق روی خاک زمین

دوباره عشق جون می گیره

تو جنگل خاطره ها

باد رفاقت می وزه

باز میشه باز پنجره ها

فکر می کنی خواب می بینی

اما حقیقت داره این

نفس بکش تو این هوا

چشاتو واکن و ببین !!!

 

 

من خاصه ازتصویر آن هم عجین با ابیات روحم

لذت می برم .شاید این دلیل خوبیست که شعر

مرا اینگونه می نویسد.

بهار ۲۰۰۸ میلادی

 

نوشته شده در Fri 10 Oct 2008ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

از پس پرده اسرار نهان

راز دل را به چه کس باید که گفت

سر به بالین کدام همباوری

وانهادن می شود، تا مرز ِخُفت

غم دل را به کدام می خانه ای

از سر رخوت دل باید که برد

با کدامین لب  بی وحشت و ترس

ساغری باده مرد افکن را خورد

ار شکایت داشتی با که کنی، یا

دل به عدل چه کسی باید دهی

در فضای چه هوایی بایدت

مرغ دل بر شانه باد پر دهی  

 

چه کسی مرحم زخمم باشد ؟!

که دلم زخم ِ فراوان دارد

این دل خسته تر از پاهایم !!!

صد شکایت زغم نان دارد

 

آگوست ۲۰۰۸ /بروکسل /نیمه شبی دیگر

نوشته شده در Wed 24 Sep 2008ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

واسه تو ساده نوشتم

هر چی غم توی دلم بود

خیلی زود رفتی از اینجا

عمر ما بودن چه کم بود

آرزوی اول من

قله رویای آخر

لحظه قشنگ پرواز

تو نبودی بال باور

 

چه بهار سبزی داشتیم

چه خزونی شد بهارون

جا پاتورُفتن و  شُستن

باد و پاییز ، ابر و بارون

 

حالا نه خاطری از تو

نه دیگه خاطره ای تو

یه غبار روی آینه

حسرت پنجره ای تو

دلخوشم به نقش چشمات

توی قابی که اسیره

مثکه سرنوشت و تقدیر

اینم از دلم می گیره (۲)

 

چه بهار سبزی داشتیم

چه خزونی شد بهارون

جا پاتورُفتن و  شُستن

باد و پاییز ، ابر و بارون

 

 

بازهم دلم میگیره وقتی به این ابیات

فکر می کنم .بگذریم چرا که...

جایی در پاییز ۲۰۰۶

بلژیک تکراری

نوشته شده در Sat 16 Aug 2008ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

یه شب تاریک ابری

که هوا مست جنون بود

دوتا چشمای حقیقت

مث یه  کاسه خون بود

آسمون بارید و بارید

ابر دلتنگی فروریخت

شبنم خواهش حسرت

به گل ترانه آویخت

دل تنگ هر ترانه

قصه آواز و خون شد

سرنوشت درد ابرا

باور برگ و خزون شد

 

من می خوندم ولی ابرا

اشک میریختن از تو چشمام

همه غصه های مردم

شده بود نمک رو زخمام

 

گله کردم از همیشه

آخه من خزون نمیخوام

درد من درد پرنده س

مرگ آشیون نمی خوام

همه دلتنگیهامو

تو نگاه درد می بینم

یه روزی باز بر می گردم

ریشه درد و می چینم

چشم دل واکن زمینی

کولی بی خانمانی

لحظه ها میگذرن از هم

پشت هر لحظه نمانی

 

 

بهتره حقیقتا چیزی رو بگم !

بلژیک باد و بارانهای بی نظیری داره که برای در

اندوه فرو رفتن مناسبه .یک شب می نوشتم و از پشت

پنجره به بیرون نگاه می کردم روحمو برده بودم تو آسمون

وطن و از بالا به پایین نگاه می کردم .این ابیات خودش مثل

باران چکید رو کاغذ.یک جمعه شب دیر وقت در نهمین ماه

سال ۲۰۰۵

 

نوشته شده در Thu 7 Aug 2008ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

دلم تنگه از این دنیا

از این رویای بی فردا

چه آسون پیر شدی ای دل

خوشی پر زد شدم تنها

خیال هم چاره ما نیست

تو این دنیا که دنیا نیست

خیال زخمی دیروز

دوامش تا به فردا نیست

 

چه خوش بود کودکیهامون

بدم خوب بود تو دنیامون

حالا با کوهی از غمها

 شدیم فرجام رویامون

 

دوباره اشک بی حاصل

یه مُهر قرمز باطل

مث ماهی که برگشته

ببینه مرگو تو ساحل

یه عکس ِ واژگون در آب

شکستِ ماهِ در مهتاب

یه تشنه تو کویر عمر

پاهاش خسته، دلش بیتاب

 

چه خوش بود کودکیهامون

بدم خوب بود تو دنیامون

حالا با کوهی از غمها

 شدیم فرجام رویامون

 

 

افسوس خوردن گرچه عمق زخمها ی مارو بیشتر می کنه

ولی گهگاه به یادمون میاره که چه بودیم و چه هستیم!

در میانه سال ۲۰۰۵

نوشته شده در Tue 5 Aug 2008ساعت 4:28 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

فصل ما فصل دلای سنگیه

خوی ما خوی خروس جنگیه

جای مهر، امروز ما دورنگیه

دیگه مرغ عشق یه مار زنگیه

حتی روزها فرقی باهم ندارن

جای شادی غم و غصه میارن

همه چی مثل هباب روی آب

زندگی مثل یه رویا ، مثل خواب

 

یادته حصیر و سقف چوبیمون

یادته دلخوش بودیم به خوبیمون

یادته وقتی بارون چکه می کرد

دیوار اتاقو چند تکه می کرد

 

فصل ما فصل تگرگ و وحشته

راحتی داشتنش هم ناراحته

فکر ما مسموم دشمن بودنه

دیگه ما کو؟! تا می بینی من منه

همه تو خط برنده بودنیم

عاجز از فعل پرنده بودنیم

پشت پا رفتار روزانه ماست

مرگ دیروز رمز کارنامه ماست

 

یادته حصیر و سقف چوبیمون

یادته دلخوش بودیم به خوبیمون

یادته وقتی بارون چکه می کرد

دیوار اتاقو چند تکه می کرد

 

 

 

نمی دانم چه به سر انسانیت آمده

که شرمند ه از اعتراف کرده های بد و

روشنیست که هر روز یک جور خودشو

نشون میده .ما مقصریم نه؟!بهتره صادق

باشیم ، دنبال متهم تو کوچه کناری نگردیم

متهم همینجاست تو آینه روبرومون!!

میانه پاییز ۲۰۰۶/بلژیک دیار تنهاییهای من

 

 

 

 

نوشته شده در Sat 31 May 2008ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

ای هميشه آشنا
اومدی از راه دور
تا بسازی واسه من
قصری از جنس بلور
بذا پای خستتو
روی چشم غمزده م
به دلم شادی بده
از تو عشقو بلدم (۲)

      
شبا وقتی بی تو تنها می مونم
قصه تلخ جدايی می خونم
پر می شم از غم غربت زدگی
راه دلتنگی می گيره زندگی


تو برام اومدنت
کوچ شبنم به تن گلبرگه
صدای پای عزيزت
بهترين آهنگه
قصه هات هر چی که هست
قصه زندگيه
پره عشقه پره بارون
مرگ دلمردگيه


شبا وقتی بی تو تنها می مونم
قصه تلخ جدايی می خونم
پر می شم از غم غربت زدگی
راه دلتنگی می گيره زندگی

 

 

اين شعر را در اواخر سال ۱۳۵۶
نوشتم با ملودی که زمزمه کردم
و ايرج هيت نوازنده و آهنگسازی
که امروز ساکن  المان است چارچوب دار
بر روی آن ملودی را آهنگ نمايد .
قرار ما اين بود که کار به شورای
ترانه برود تا پروانه بگيرد ولی ...

 

نوشته شده در Fri 23 May 2008ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |

 

می نویسم توی نامه

که چشام چقدر به راهه

چین روی صورت من

از گذشته م یه گواهه

می نویسم باز  دوباره

از زمان نوجوونی

از دو تا اطاق ساده

که تو قصشو می دونی

 

                                 می نویسم از دلی که

                                 حسرت روی تو داره

                                  کوچه باغ خاطراتم

                                  عطر گیسوی تو داره

 

از یه حوض پر ماهی

وسط حیاط خونه

از دل منکه هنوزم

با ترانه هات جوونه

از یه راهرو قدیمی

با حصیر و تیر چوبی

از دلی که جا گذاشتم

برای تویی که خوبی

 

                                می نویسم از دلی که

                                 حسرت روی تو داره

                                  کوچه باغ خاطراتم

                                  عطر گیسوی تو داره

 

می نویسم از شبی که

اولین بار تو و دیدم

هنو داری دفتریو

که برات یه قلب کشیدم

یادته اون کوچه ای که

همیشه قرارمون بود

عکسی که باهم گرفتیم

تنها یادگارمون بود

 

                                می نویسم از دلی که

                                 حسرت روی تو داره

                                  کوچه باغ خاطراتم

                                  عطر گیسوی تو داره

 

عمریه به پات نشستم

نمی دونی چی کشیدم

نه ازت نامه ای اومد

نه بهاریو چشیدم

خیلی هم نامه نوشتم

که تمامش بی جواب موند

از تمام خاطراتم

نقش تو اونور آب موند

حالا از تو عکسی دارم

که همیشه پیش رومه

هر جای دنیا که هستی

شادی تو آرزومه

 

 

 نامه، رضا پرهیزکاری واله و شیدا ی دیروز بود که هنوز دنبال خودش می گردد.

اولین عشق ، اولین حس ، پاکی که به بی تجربگی پاک است و زلال . و چه

خوب است که ما خاطات را همچون اجسادمان دفن نکنیم یا نسوزانیم و بر باد

ندهیم .بنویسیمشان برای نسل بعد تا بداند که این نامه اولین عشق یک شاعر

بود که می خواست عمرش را شاعری کند ولی ...

به سال ۲۰۰۱

نوشته شده در Sat 10 May 2008ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط رضا پرهیزکاری| |


Design By : Night Skin