تبليغاتX
پانزده سال فاصله ازمن
نشونی ستاره من
 

نشونی ستارمو

تو آسمون نشون بده

برای لمس تن عشق

به دل کمی امون بده

بگو چرا مهتاب خانوم

قهر کرده با چشمای من

حتی دیگه ستاره ای

نمونده تو شبهای من

دیگه شبی نمونده که

ستارمو پیدا کنم

به گوش شهر داد بزنم

ستارمو صدا کنم

بگم منم مثل همه

رویا و آرزو دارم

ستاره ای تو آسمون

برای جستجو دارم

حتی توی نقاشیا

شبا ستاره بارونه

شبای توی نقاشی

ستاره ها فراوونه

میشه یه بار تو نقاشی

با دست ستاره بکشم

دست کم این یه لحظهُ 

رنگ خوشیُ  بچشم

اینقدر می گردم تا یه شب

ستارمو پیدا کنم

مجنون آسمون بشم

لیلامو تا پیدا کنم

آسمون شبای من

از من یه یادگار داره

تا عمر مجنون باقیه

یه عشق موندگار داره

 

 

هفته سوم از ماه سپتامبر

سال ۲۰۰۹ میلادی

belgie.zwevegem

 

+نوشته شده در Thu 1 Oct 2009ساعت11:7 قبل از ظهرتوسط رضا پرهیزکاری |
قصه بگو !
 

تو سایه دیروز من

من سایه فردای تو

تو غنچه نشکفته ای

من میوه رویای تو

چین و چروک صورتم

نقطه پایان مگو

ای آشنا ، ای آینه

از خاطره قصه بگو

 

قصه زیبای نگاه

رسیدن به قله ها

نوشیدن بهانه و

جشن دوباره صدا

 

 

 

از میان کاغذ های چرکنویسم

این بخش این سروده رو که برای

ترانه شدن نوشتم پیدا کردم که برای

شما می گذارم اوایل همین امسال

بود که به ذهنم آمد.

فوریه ۲۰۰۹

 

+نوشته شده در Wed 30 Sep 2009ساعت5:54 بعد از ظهرتوسط رضا پرهیزکاری |
یک نماهنگ تازه کاری مشترک از من و حسام فریاد !!!
 

در این یک ماه و اندی بسیار بهم ریخته بودم
از وقایعی که در ایران روی می داد و می دهد
بسیار متاثر و زبان کوتاهم .شاید این کار
مشترک با دوست جوان ِهمیشه مبارزو بیدار
و همچنین وطنپرستم یک قطره از این دریا باشد.


IRAN / ایران
Word: Reza Parhizkari
Music&Voice: Hesam Faryad
Arrangement: Reza Moghaddas

http://www.youtube.com/watch?v=7hVGI5CjLP8

http://www.4shared.com/file/119980187/daac9e8b/IRAN.html

+نوشته شده در Thu 23 Jul 2009ساعت11:23 بعد از ظهرتوسط رضا پرهیزکاری |
و اما دلخوشیم اینه !
 

تمام دلخوشيم اينه

که دل خاليه از کينه

ديگه ترس سد واسه عشق نيست

نماي زندگي اينه

 

بدون مرگ بر دشمن

غبارترو بشور از تن

 

نزن سنگي به آيينه

که مرگ زندگي اينه

تمام چشمها بازند

يکيشون هم نمي بينه!

نخشکون ريشه هامون رو

ندزد ابراي بارون رو

بايد رقصيد با گندم

تو نشکن رقص پامون رو

 

بدون مرگ بر دشمن

غبارترو بشور از تن

 

اگه صبح پشت کوه مونده

نقاب خورشيدرو پوشونده

تمام دلخوشيم اينه

آتيش ماه رو نسوزونده

 

پاييز سال ۲۰۰۴ ميلادي

بلژيک

+نوشته شده در Tue 19 May 2009ساعت11:2 بعد از ظهرتوسط رضا پرهیزکاری |
پایان خط انتظار!
 

چند سال دیگه از من و تو

چی می مونه به یادگار

عکسای کهنه از قدیم

قابای کهنه رو دیوار

یه دفتر و چند خاطره

از روزگار کودکی

تو عکسای به یادگار

کی مونده و نمونده کی؟!

 

تا چشم به هم زدی گذشت

جوونی و بی خبری

حالا با موهای سپید

خط و به پایان می بری

 

فقط با خاطره خوشی

تو کوچه های بی کسی

یه عالمه غصه داری

تو پیری و دلواپسی

هر روز یکی خط می خوره

تو آلبوم قدیمی مون

سفر میرن چه بی خبر

رفیقای صمیمی مون

 

تا چشم به هم زدی گذشت

جوونی و بی خبری

حالا با موهای سپید

خط و به پایان می بری

 

با دلهره تو نوبتیم

تا برسه نوبت ما

هیچی بهم نمی خوره

از رفتن و غیبت ما

خیلی که خاطرخواه باشن

یه سنگ مرمر رو مزار

چند روزی سوگواری و غم

پایان خط انتظار

 

 

و این از آن سیاه پنداری های مخوف است ،

که طی این سالها گهگاه به ذهن من نیز سرک می کشد.

ولی حقیقتش تلخ است و برای خیلی ها اجتناب ناپذیر.

در میانه سال ۲۰۰۲

+نوشته شده در Sun 26 Apr 2009ساعت2:17 قبل از ظهرتوسط رضا پرهیزکاری |
از پس این رویا!
 

گُل شمعدانی گلدان پدر

کنج تنهایی خود کز کرده

مرغ خوشخوان سحر

همسفر با پدرم !

دیده از داد فروبسته و باز

سینه قرمز کرده

ماهی قرمز آزادیها

پشت یک پنجره بی برگشت

باز هباب می بلعد

دست فرتوت کسی

از سر استمداد

مشت بر چهره در می کوبد

نردبام چوبی موروثی

پشت رویای حیات خانه

خشت دیوار زمان می بوید

از پس این رویا!!!

باز هم نیلوفر

بر تن خشک قفس می روید؟

باز هم آزادی

قصه از نان و نفس می گوید ؟!

عشق در بیراهه ؛

پشت تندیس بلوری جان داد!!!

چشمه  خشک از باران

به سرابی جوشید

و به من گفت بنویس:

خواب رویاهایم !!!

به کویر هوس آینه ها سامان داد !

 

 

باز یک طراحی از نوع رنگ روغن

با واژه های من میانسال که دفتر

سالهای پیشتر را ورق زدم و این بار

قرعه به نام این سروده افتاد.

سیزده همه شما به در و

بختتان پر از هیاهو!!!

تاریخ تولد این شعر : ماه ششم سال دو هزار و شش میلادی

 

 

+نوشته شده در Sun 5 Apr 2009ساعت11:57 بعد از ظهرتوسط رضا پرهیزکاری |
بهار!
 

خورشید خانوم تو آسمون درخشید

به کوه و دشت رنگ جوونی بخشید

بهار اومد برف کو ه ها و آب کرد

اشکای کوه زمستونو جواب کرد

 

بهار اومد خنده و شادی آورد

از تو دلا غصهو با خودش برد

 

خواب زمستونیو از چشا برد

سرسبزیو به شهر خوبم  سپرد

خنده کوه رودخونهو پر آب کرد

رودخونه هم  لب جویو سیراب کرد

جوی با لب خیس توی کوچه افتاد

یه رنگ تازه به در ودیوار داد

دل تو دلا نبود که این بهارون

اومده و تموم شده زمستون

 

بهار اومد خنده و شادی آورد

از تو دلا غصهو با خودش برد

 

بهار که اومد همه جا جوون شد

عطرگل هم تو باغ ما روون شد

با قاصدک پیام عشق فرستاد

جوونه زد عاشقیو به ما داد

 

بهار اومد خنده و شادی آورد

از تو دلا غصهو با خودش برد

 

دوستان عزیزم پیشاپیش نوروز

و فرارسیدن بهار دلپذیر را به همه

شما تبریک می گم . این سروده

یعنی "بهار" را در بهار ۱۳۸۱ نوشتم .

عید نوروز شما مبارک !!!

+نوشته شده در Tue 17 Mar 2009ساعت6:18 قبل از ظهرتوسط رضا پرهیزکاری |